| تبليغات | X |

|
* عشق و ثروت و موفقیت * زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. لطفا برای خواندن بقيه متن به روی ادامه مطلب كليك كنيد
ادامه مطلب
* * * سوال اول: یه سوال خیلی ساده ریاضی! توجه: این مسئله فقط باید در کله شما حل شود! از کاغذ و قلم و ماشینحساب استفاده نکنید. 1000 تا بگیر و 40 تا بهش اضافه کن. حالا 1000 تای دیگه بهش اضافه کن. حالا 30 تا اضافه کن. 1000 تای دیگه اضافه کن. حالا 20 تا اضافه کن. حالا 1000 تای دیگه هم اضافه کن. حالا 10 تا بهش اضافه کن. مجموعش چقدر شد
تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست… تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام… تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست… تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست… تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند… اما از روزي که تو راديديم نوشتم: از تنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است ........... از تنهايئ بيزارم چون فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.......................... از تنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد… از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم........... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد… از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم..... از تنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند… از تنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم......
عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......
تا هميشه ماندگار باشم...............
ادامه مطلب |
آرشیو
پیوندها
|

| متن كامل لطيفه |
شركتي در مناقصه پروژه رنگ زدن جدول هاي خيابان هاي شهر برنده شد. مديريت شركت تصميم گرفت چند نفر را كه بالاترين توانايي را داشته باشند استخدام كند. بنابراين از داوطلبان آزموني به عمل آورد. در اين آزمون به هر داوطلب يك سطل رنگ و يك قلم مو داده شد و از آنها خواسته شد در زمان مشخصي هر تعداد جدول را كه مي توانند رنگ كنند. در بين داوطلبان كسي بود كه توانست 5 برابر ديگران جدول ها را رنگ بزند. مدير شركت با خوشحالي او را به همراه چند نفر ديگر استخدام كرد. روز اول همه چيز خوب پيش رفت. روز دوم متوجه شدند كارگر برتر نسبت به روز اول افت كاري داشته است. روز سوم تعداد جدول هايي كه كارگر برتر رنگ زد كمتر از كارگران معمولي بود. در پايان روز، رئيس شركت با ناراحتي به كارگر برتر گفت: «تو آنگونه كه در آزمون وانمود كردي كار نمي كني، حتي از كارگران ديكر نيز كمتر كار مي كني.» كارگر با قيافه حق به جانب گفت: «روز اول سطل رنگ كنارم بود، اما حالا من كجا و سطل رنگ كجا!» |
|---|